سرسره بازی
اینم از حکایت محمدصالح جون و سرسره
اولش با کمی ترس جلو رفتی،ولی بعدش که فهمیدی ترسی نداره،ول کن سرسره نبودی و هیچکس هم حریف تو شیطون بلا نبود
آخر عاقبت شیطونیهاتم این بود که با صورت خوردی زمین و از دهان مبارکتون خون اومد و کلی هم



اینم ابولفضل و دایی جون که به صورت اتفاقی تو پارک دیدیمشون و شما از دیدن ابولفضل خیلی ذوق زده شده بودی

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



سرسره بازی
